40
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 12:38
فقط نوستن مهم نیست، کیفیت گفتن خیلی تعیین کننده است. مثل زندگی که اگر حواست نباشد کیفیتش را از دست میدهد.
41
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 12:38
مادرم یکبار تمام دفتر خاطراتم را پیدا کرد و آنها را خواند. بعد از اینکه متوجه شدم حس میکردم که تمام سالهای گذشته را جلوی روی مادرم لخت بوده ام. دعوایمان شد و من همه ی دفترها را پاره کردم، از آنجایی که
٣٩
-
تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 0:16
برای این خانواده زیاد حرص خوردم، تمام تلاشم و فکرم این بود که همه مان یک قدم به پیش برویم، اما انگار بین ما گرد مرده پاشیده اند، اینکه میخواهند همه چیز را نگه دارند و فقط نگه دارند به طرز وحشتناکی عذ
29
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
به اوتانازی فکر کردم، به اینکه در ایران هم باید همچین چیزی باشد، بخصوص در ایران.
30
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
نتایج آزمایش نشان میدهد که کبد چرب دارم، استعفایم را اعلام کردم، حقوقم را واریز نکرده اند و فکر میکنم اگر حقوقم را نریزند چقدر باید احمق باشم که آمده ام سرکار.
31
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
دیروز به یک مصاحبه رفتم در زعفرانیه، وارد کننده لباس بچه، گهواره و اسباب بازی از ایتالیا بودند. هر لباس از سه و نیم میلیون تومان شروع قیمتش بود و هر گهواره از بیست و هفت میلیون تومان؛ چیزی برابر و هم
٣٢
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
قبلا اگر كسي را نفرين ميكردم احساس شرم، گناه و عذاب وجدان آنقدر با من ميدويد و مدام با خودم تكرار ميكردم و يادم داده بودند كه ببخشم در آخر دعاي بدم را از آن آدم بر ميداشتم و الان آنقدر همه چيز برايم الكي است و آن فكرها مسخره اند كه به مسي كه ميگويم برو به درك و مادرت به عزايت بنشيند ىاقعا منظورم هما...
٣٣
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
زمين لرزيد، مادرم به حرفهاي نرگس گوش ميداد، خيابان پر از آدم بود، همه در همهمه و ترس غرق بودند، توي ماشين نشسته بودم و ناخن هام گوشت دست هاي مشت كرده ام را به خون انداخت، ساعت نگاهم كرد، تلفن انگار مرده بود. راستش آدم هميشه تنهاست، اما من از هميشه هم تنها تر بودم و آنقدر درد بزرگي بود كه نميتوانستم ...
34
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
قبل از هر نوشتنی دارم میروم تا اولین روز کاری ام را بعد از مدتها کنار پنجره دود کنم! آن هم کنار آب و درخت، بعدش که بیایم حرف میزنم. خب امروز اولین روز کاری و آخرین روز کاری ام در اینجا محسوب میشود، ن
٣٥
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
مَندي گفت بروم همان دكتري كه ميرود، آسانسور مطب مشكل داشت و آنقدر طبقه رفتم بالا كه ديگر تمام حرفهام يادم رفته بود، دكتر مثل همه ي دكترهاي ديگر بود، حرفهاي من همان حرف ها بود، انگار در اين چند سال هيچ
36
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
گفتم شايد هنوز براي كارهايي دير نشده باشد، انگار زمان مرگم را گفته باشند با پاي ورم كرده و لنگان لنگان خسته از تمام روزي كه گذشت رفتم و آن پسري كه تعيين سطح كلاس هاي آيلتس را ميكردم مدام گفت پرنسس، بي
37
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
در تمام سال های گذشته فکر می کردم کار کردن چیزی است که بیشتر از همه دوستش دارم! واقعیت این بود که من اصلا آدم کار کردن نیستم و از آن لذت نمیبرم تنها یک راه برای امرار معاش و فرار از خودم بوده. هرگز کارم را دوست نداشته ام و از استرسی بیش از حدش نفرت دارم. از ساعت های بی پایانش و ایمیل های تمام نشدنی ...
38
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:05
من در خودم سکته کردم، دلیل هیچ چیز مشخص نبود، دلیلش پایی که شکست نبود، آدم هایی كه رفتند نبود، بی کاری و کار مجدد نبود، دوری هم نبود، انگار آتشفشان خاموشی که صدایی نداشت یکهو فوران کرد و سیل اشک همه چ
2
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:18
حالا در اسنپ هم قرار است که کار کنم. خانواده ام مخالفند با این حال خودم هیچ حسی ندارم. از مهمترین اتفاقات چند روز اخیر یکی اش این بود که یک پیکان وانت کوبید به ماشینم، الف در سیزده سالگی سابقه ی یکبار خودکشی را در سوابقش ثبت کرد، هزار دلار با قیمت چهار هزار و سیصد و سی تومان خریدم و در بیمارستان خمی...
3 - آفتاب در بلندیها در سکوت فرو رفته است
-
تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 13:45
عادتهای هستند که ترکشان کرده ام اما فراموش کردن اینکه آنها را ترک کرده ام از خود ترک کردنشان سخت تر است، مثلا هر بار که بیدار می شوم اولین کاری که میکنم یک سیگار می گذارم گوشه ی لبم، با اولین پک سرم گیج می رود و یادم می آید که خیلی وقت است سیگار را ترک کرده ام، خاموشش می کنم و نمی دانم این پاکت سیگا...
4
-
تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 13:45
جلوی آبریزش بینی ام را نمی توانم بگیرم و بدنم درد می کند، گلویم در حال ترکیدن است و چشمهام می سوزند با همه ی این شرایط از دیشب با دیدن فیلم " در حال و هوای عشق" یکی از فن های "ونگ کار وای" شده ام و دومین فیلمش " روزهای وحشی بودن" را برای دیدن بعد از کار دانلود کرده ام. احتمالا بعد از آن بخوهم "2046"...
مبارك باشد سكه ي ارزان بي ارزشي ست
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 13:42
سروانتس اسپانيايي يكي از بزرگترين نويسنده هاي جهان و نويسنده ي رمان محبوب دن كيشوت است. اما سروانتس عزيز كه در جنگ يك دستش را هم از دست داده بوده، شعر هم ميگفته. شعرهاي بسيار بد. جوري كه مشهورترين منتقد آن زمان درباره اش گفته "آقاي سروانتس بي ترديد بدترين شاعر در تمام اسپانياست." كه خواندنش هربار دل...
هر چه تبر زدی مرا، زخم نشد، جوانه شد...
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 22:45
من خواب ديدهامكه كسی میآيد...من خواب آن ستارهی قرمز راوقتی كه خواب نبودم ديدهام...كسی میآيدكسی میآيدكسی ديگركسی بهتر...كسی كه مثل هيچكس نيست... *فروغ_فرخزاد
زنده ات نیست هیچ
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 22:45
از دستم افتاد این شهر نیمه جان، بخوان و هیچ نگو، بهار رنگش زرذ است، عشق درد و فریاد است، بی سر حرکت کن، بی قلب، مترسک؛ مترسک بی پر و بال باید زندگی کرد، عادت کن. تنها تویی و تنهایی تو. مست خیال روزها نشو، میروند، میدوند، می گذرند، فراموش میکند، سیگاری ات هم نیست. جگرت خون بگذرد، تمام شود.
شانزده سالگی
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 4:35
عشق عجیب است، یکهو بعد از سی و اندی سال دری را باز میکنی و شبیه کسی می شوی که شخص پشت در در شانزده سالگی عاشقش بوده، میخکوب میاستد و سلام یادش میرود. احساس میکنم وسط یک فیلم یا رمان گیر افتاده ام و احساس عذاب وجدان می کنم که چرا باید مردی را یاد شانزده سالگی اش بیاندازم؟ آن هم با بالای نود و پنج درص...