مامان گفت رفتیم سر خاک، همه آمده بودند. یاسین خواندیم، خاکش قشنگ زیر سایه درخت افتاده، همه قبل از هشت آنجا بودیم آفتاب جانمان را نگیرد، سنگش را سفارش دادم شعری که خیلی دوست داشت بنویسند: این سبزه که امروز تماشاگه توست، روز آینده همه از خاک تو برخواهد رست. همه چیز خوب برگزار شده نگران نباش. به بازتاب نمیدانم چی که افتاده بود به سقف زل زدم، الان بابا کجاست؟ مشت دستهام را کوبیدم به سینه م. این نفس کجا مانده؟ رگ های دست بابا که گره های پلاستیک را باز میکرد مثل طناب
برچسب:
نویسنده: رها فراهانی