459 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:24
459 خانه ام را مجبور شدیم بعرضهیم. آخرین سرپناهی که احساس میکردم آنجا دارم حالا دیگر نیست. پدرم حالش از همیشه بدتر است و دیگر داروها هم جواب نمیدهد و هر بار با مادرم صحبت میکنم میگوید خودت را برای هر چیزی اماده کن. فکر نمیکردم از دست دادن پدری که هرگز برایم پدر نبوده اینطور مرا زخمی کند و از پا بیان...
462 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:24
462 اينروزها آنقدري كه وقت با شاهرخ مسكوب، بهرام بيضايي، عباس معروفي و آدمهاي مرده ي ديگر ميگذرانم با هيچ موجود زنده اي آن ارتباط تنگاتنگِ پرشور و تپنده را ندارم... بقول مسكوب حالا كه از خلال خستگي تاريخ به آن تابستان دور نگاه ميكنم، در خاطرم جز آفتاب و مشتي غبار چيزي نميبينم.انگار چيزي هرگز وجود ند...
464 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:24
مامان گفت رفتیم سر خاک، همه آمده بودند. یاسین خواندیم، خاکش قشنگ زیر سایه درخت افتاده، همه قبل از هشت آنجا بودیم آفتاب جانمان را نگیرد، سنگش را سفارش دادم شعری که خیلی دوست داشت بنویسند: این سبزه که امروز تماشاگه توست، روز آینده همه از خاک تو برخواهد رست. همه چیز خوب برگزار شده نگران نباش. به بازتاب...
645 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:24
نگران بابام.حالا کجاست؟ جاش خوب است؟ نکند اذیت باشد؟ مثل سگ تیر خورده هر روز روی تخت زوزه میکشم و کثافت بیشتر از سر و کول چهره ام بالا میرود.انگار همیشه کسی هست که با رفتنش به نقشه ی خوشبختیمان بریند! اصلا البته کدام خوشبختی؟ من میخواستم او باشد وقت خوشبختی. آرامتر، صبورتر. برویم همان دهاتی که دلش م...
646 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:24
فرار میکنم. از خودم، از نوشتن، از آدمها، از دوست داشتن، از دلتنگی، از دوست داشته شدن، از روز، از حرف زدن، از غذا خوردن، از توی چشم دیگران نگاه کردن، از جواب دادن تلفن، از خواندن مسیج ها، از هر چیز بجز واقعیت گه و تلخ. هر بار توی آینه نگاهم که به خودم میافتد میزنم زیر گریه. احساس دربدری و خستگی دارم....
647 - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 16:24
647 بدنم به طرز عجیبی آغاز کرده به صحبت کردن! با هر اتفاق رگ های گردنم با هر ضربه ی قلبم در حال از جا کنده شدن اند و دستها و پاهایم با چنان شدتی میلرزند که انجام هر کاری را مختل میکنند. این اتفاق میتواند هر اتفاقی باشد، مثلا گرفتن نسخه جدید ی دارو از داروخانه ای که تابحال به آنجا نرفته ام، سفارش داد...
445 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
445 حالا انگار زبان من به زبان گنجشکان نزدیکتر است، به زبان چرخیدن باد لابلای شاخ و برگ درختان، به زبان ابرهای ساده و سفید. + نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 4:58 توسط پاپن هایم  | 
446 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
446 خیلی وقتها، دلیل زنده بودنم را در این پیدا میکنم که مادرم بدون من خیلی درد میکشد، حتما خیلی بیشتر از من اگر او نباشد. + نوشته شده در شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 1:53 توسط پاپن هایم  | 
447 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
447 اواخر اگوست، روز آخر مرداد است و هوا اینجا ابریست. کافی بود کمی هوا خنک تر باشد تا لحظه ای احساس کنم حالم بهتر است.آفتاب من را افسرده میکند، هوای گرم هم همینطور. خشکی و بی آب و علفی هم همینطور.چیزهایی که اینجا بی انتها و تمام نشدنی وجود دارند. به خودم میگویم کمی کارهام روی روال بیافتد از اینجا م...
448 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
448 مادرم گفته بود من آنقدر مادر اگاهی نبودم که به توانایی های تو پی ببرم و به انها رسیدگی کنم. میخواستم بگویم زن، تو چقدر در همه چیز خودت را مقصر، مسئول و گناهکار میبینی. رها کن این فکرها را. این زندگی پر از ندادنم کاریست. دیگر تمام شد و رفت، بیا با هم ویگن گوش بدهیم، عود روشن کنیم، سیگار بکشیم و چ...
449 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
449 برنامه ام برای بقیه زندگی ام این است که به چت جی پی تی بگویم برای هر روزم یک برنامه ای بنویسد و من طبق آن عمل کنم. چون به خودی خود دیگر نمیدانم باید چه کنم. فقط میدانم باید خودم را تا شب بکشانم. + نوشته شده در شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:35 توسط پاپن هایم  | 
450 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
450 ما وقتی میخواستیم برویم مسافرت خانوادگی، منظورم از خانوادگی این نیست که سه تاییمان برویم. منظورم این است با بقیه خاله ها، شوهرخاله ها و بچه هاشان من و مادرم برویم، مجبور بودیم در ماشین آنان، در جایی که آنها تعیین و انتخاب میکنند، با شرایط آنان و طبق دلخواه آنان کارها را انجام دهیم.من همیشه از ای...
451 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
451 بعد از تجربه ی ناموفق استیک خوک، قبض موبایل پرداخت نشده، گریه های مداوم، کم شدن دو کیلو از وزنم بخاطر بی علاقگی در غذا خوردن مینویسم.دیگر بنظرم آسمان قشنگ نیست، بنظرم هیچ غذایی لذت بخش نیست، هیچ کتابی خواندنی نیست، هیچ پستی دیدنی نیست و تا صبح میتوانم این لیست از عدم لذت را پر کنم.من خودم را از ...
452 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
452 نه روز بدون تعطیلی هر روز سرکار رفته ام، از امروز مجدد نه روز بدون تعطیلی سرکار خواهم رفت. اتفاق خاصی نیافتاده، می آیم خانه میخوابم، بیدار میشوم، یک قهوه ای در دهانم میچرخانم و بعد آماده میشوم میروم سرکار، 4 پوند وزن کم کرده ام و بنظرم الانی که هر روز سرکار میروم به مراتب از موقعی که در خانه بود...
453 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
453 یکی از مشتری ها از در که آمد داخل، بدون اینکه به من نگاه کند راهش را کشید رفت روی صندلی نشست. رفتم کنارش گفتم آیا شما وقت دارید؟ چشمش را تا جایی که میتوانست در کاسه چرخاند و با پره های بینیش گشاد شده از خشم گفت بله! با فلانی. جوابش با این معنی همراه بود که چطور جرات کرده ای با من حرف بزنی! لبخند...
454 - تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 7:56
454 مثل یک لشکر شکست خورده نشسته ام و ناامیدانه منتظرم زمان بگذرد بروم سرکار. تنها چیزی که برایم مانده فرار از خودم است. حتی یک ثانیه سکوت، من را میشکند. در اتاقم مدام تلویزیون روشن است، وقتی از اتاق میزنم بیرون تا موقعی که کارم را شروع کنم یک لحظه موزیک از گوشهایم جدا نمیشود. حتی میل و رغبت ندارم ا...
357 - تاریخ: 1403/5/25 ساعت: 16:11
ترس عجیب من از لذت بردن ... این روزها سریع میگذرند و من فرصت ندارم به هیچ کاری برسم. احساس میکنم این همه تلاطم برای سنم زیادیست! عجیب است چنین حسی دارم، اما بیشتر بدرد نشستن در یک کافه با یک جز خسته در بعد از ظهرها میخورم، اینکه گاهی بروم خرید بعد از کار، بنشینم روبروی تلویزیون سیگار بکشم و نوشیدنی ...
356 - تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 15:18
دیگر به این نتیجه رسیده ام که بدنم، واقعا نیاز به یک رسیدگی جدی دارد.
354 - تاریخ: 1403/4/22 ساعت: 2:00
نگاه کردم، جز نگاه کردن هیچ چیز نبود. قلبم دیگر حرفی با من نداشت، همه چیز مثل لباسی کهنه تکه و پاره از تنم بیرون افتاده بود و من عریان بی سبب دنبال کلمه ای شاید، تسکینی گشتم، همان چیزی که آواره در هوایم خراب شده و جا مانده، در تمام این سردرگمی من هم گمم. در سی و هفت سالگی در جهانی چند میلیاردی دنبال...
351 - تاریخ: 1403/4/18 ساعت: 18:35
کاش یاد گرفته بودم بجای ترسیدن، بجای ناراضی بودن، اتفاق های خوب افتاده را ببینم. خوشحال شوم، به خودم آفرین بگویم. کاش دید مثبتم بیشتر بود.

برچسب‌های مرتبط

شانزده سالگی | تولد شانزده سالگی | سن شانزده سالگی | چرا باید خودمان را بشناسیم |