خانه ام را مجبور شدیم بعرضهیم. آخرین سرپناهی که احساس میکردم آنجا دارم حالا دیگر نیست. پدرم حالش از همیشه بدتر است و دیگر داروها هم جواب نمیدهد و هر بار با مادرم صحبت میکنم میگوید خودت را برای هر چیزی اماده کن. فکر نمیکردم از دست دادن پدری که هرگز برایم پدر نبوده اینطور مرا زخمی کند و از پا بیاندازد. انگار دارد میرود و تمام این زخم ها که به جان روان من مانده بی هیچ درمانی برای همیشه همانجا خواهند ماند. من گوشه ای از دنیا مثل اواره ها درمانده مانده ام.
برچسب:
نویسنده: رها فراهانی