از دستم افتاد این شهر نیمه جان، بخوان و هیچ نگو، بهار رنگش زرذ است، عشق درد و فریاد است، بی سر حرکت کن، بی قلب، مترسک؛ مترسک بی پر و بال باید زندگی کرد، عادت کن.
تنها تویی و تنهایی تو.
مست خیال روزها نشو، میروند، میدوند، می گذرند، فراموش میکند، سیگاری ات هم نیست.
جگرت خون بگذرد، تمام شود.
برچسب:
نویسنده: رها فراهانی
تاريخ: يکشنبه
8 مرداد
1396 ساعت: 22:45