خرید بک لینک

درباره سایت

از یادداشت های خانم پاپن هایم

آخرین مطالب

امکانات وب

نگاه کردم، جز نگاه کردن هیچ چیز نبود. قلبم دیگر حرفی با من نداشت، همه چیز مثل لباسی کهنه تکه و پاره از تنم بیرون افتاده بود و من عریان بی سبب دنبال کلمه ای شاید، تسکینی گشتم، همان چیزی که آواره در هوایم خراب شده و جا مانده، در تمام این سردرگمی من هم گمم. در سی و هفت سالگی در جهانی چند میلیاردی دنبال چیزی میگردم که من را به من بشناساند، بازگرداند. احوال پریشانم دنبال دعایی، دستی، بغلی، مامنی.

که دستم دوباره از شیشه ی ماشین بیاید بیرون داد بزنم هی گندم ها خداحافظ دوستتان دارم، هی شغال ها صدایتان شبیه شیون است، این نور شهر آن دورها چه قشنگید از اینجا، نه نه اصلا بیا شجریان بخواند ببار ای ابر بهار، بیا میخواهم بزنم زیر گریه، بیا های های با آن گریه کنم، بیا با آن دوچرخه سوار که میخواند یارم به یک لا پیراهن و رکاب میزد هوار بزنم که داد و بیداد از این روزگار، بیا داغدار دلمان باشیم که اینقدر سوخته که حرف نمیزند با هیچ کس. بیا که تنهایی آنقدر تیره شده که از شب سیاه تر است. بیا ای ابر بهار ببار ... قلبم هزار تکه است ابر بهار ... دل خون من را خون ببار. بیا بر این نمی دانم چه مرگم است، این دل بی مزار، ببار ای بارون خون ببار.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 2:00

صفحه بندی