ما وقتی میخواستیم برویم مسافرت خانوادگی، منظورم از خانوادگی این نیست که سه تاییمان برویم. منظورم این است با بقیه خاله ها، شوهرخاله ها و بچه هاشان من و مادرم برویم، مجبور بودیم در ماشین آنان، در جایی که آنها تعیین و انتخاب میکنند، با شرایط آنان و طبق دلخواه آنان کارها را انجام دهیم.

من همیشه از اینکه نمیتوانستم به جاهایی که دوست دارم برویم ناراحت میشدم، از اینکه آن جایی در ماشین که دوست داشتم نمیتوانستم بنشینم ناراحت میشدم. از اینکه مجبور بودیم در مسافرتها فقط برویم مراکز خرید بدم میآمد. دلم میخواست برویم جاهای تاریخی را ببینیم، موزه ها را ببینیم، گالری هایش را پیدا کنیم، غذا فروشی های سنتی دنجش را تجربه کنیم. اصلا دلم میخواست بجای دامبالی دیمبول های بلند نکره آهنگ های قشنگ تر پخش کنیم، برویم توی آلاچیق حیاط بنشینیم چای بنوشیم.

برای همین، از یکجایی به بعد که دیگر مستقل شدم تا جایی که توانستم به مسافرت های اینطوری تن ندادم، با این حال مادرم می رفت و من از اینکه مادرم با این مسئله مشکلی نداشت یا لاقل نشان میداد که مشکلی ندارد ناراحت می شدم.

بعد سعی کردم خودم تنهایی مسافرت بروم! یعنی بیشتر مسافرت های زندگی ام را تنهایی رفتم. آسوده خاطرتر بودم. احساس کم بودن یا ندیده شدن نداشتم. آنجور برنامه میریختم که فکر میکردم دوست دارم. کسی نبود اگر در سفر کتاب دستم میدید مسخره اش کند، یا بنظرش رفتن به جاهای تاریخی وقت هدر دادن باشد. بعد سعی کردم مادرم را در بعضی سفرها با خودم همراه کنم، یا لاقل وقتهایی که می آمد تهران سعی میکردم او را با فضاهای مورد علاقه ام بیشتر نزدیک و آشنا کنم. اما حالا دیگر پاهایش زود درد میگرفت و نمیتوانست برای مدت طولانی راه برود.

حالا به خاطراتم که نگاه میکنم میبینم برای تجربه های بسیار ساده، تلاشهای بسیار زیادی کرده ام.

این تفکر که بخاطر نداشتن چیزی یا کسی باید مطیع دیگران باشم از ابتدا پذیرفتنش سخت و نفرت انگیز می آمد و به همین دلیل از هر جا که توانستم این رشته هایی که باعث میشدند دلم سیاه و چرکین شوند را کنار میزدم و همچنان میزنم. شاید بیشتر تصمیمات زندگی ام، حتی برای موفق شدن فقط در این جهت باشند که تجربه کنم... چیزهای خیلی ساده را، یک زندگی نرمال، با تجربه های بسیار بسیار ساده، مثل انتخاب نشستن در آن قسمت از صندلی ماشین که دلم میخواهد!!!!