امروز ساعت پنج و چهل دقیقه بیدار شدم و هوا روشن بود، دیگر میدانستم نمی خوابم، میدانستم باید منتظر شوم تا زندگی دیگران هم شروع شود و خودم را هول بدهم آن بیرون. دوش گرفتم، مسواک زدم، سیگار کشیدم! - بله سیگار می کشم دوباره - سه تا نسکافه سه در یک انداختم در ساک دستی ام، با یک خروار مدارک. ساعت هفت و نیم رسیدم شرکت و بلند سلام کردم، جز دو سه نفر تمام صندلی ها خالی بودند، قهوه ریختم منتظر ماندم خنک شود به مدیرم پیغام دادم من نیم ساعت صبح و نیم ساعت ظهر باید از شرکت خارج شوم، بعد با دستم عرق دور لیوان را بازی بازی گرفتم، کل محتویات لیوان را جرعه جرعه نوشیدم و بند و بساطم را جمع کردم بروم سراغ وکالت فروش به مادرم، خودم را توی بی آرتی ولیعصر چپاندم ایستگاه سی و دوم پیاده شدم، کارم را انجام دادم و پیاده برگشتم شرکت، ظهر قبل از اینکه غذا را بیاورند دوباره شال و کلاه کردم در ایستگاه بی ارتی یک ربع منتظر ماندم ماشین نیامد، وقتی هم آمد آنقدر پر بود که نمیشد سوار شوم، احساس میکردم حقم خورده شده، سرم کلاه رفته، بله برای دو هزار و پانصد تومان همچین حس های مسخره ای داشتم! چرا؟ چون مقدارش مهم نبود، اینکه هم پول بلیط داده ام هم جا گیرم نیامده هم عجله دارم همه با هم به ماتحتم فشار آورده بودند. با تاکسی خودم را رساندم که برگه های وکالتنامه را بگیزم نهصدهزار تومان برای دو ورق کاغذ و مهر؟! چرا؟ واقعا ما دیگر در نمودارها جا نمی شویم با این سرعت از گرانی. ما را تا جایی که حتی جا نداریم باز کرده اند بی شرف ها.
دوباره پیاده برگشتم شرکت و الان یک خروار ایمیل نخوانده و پاسخ داده نشده در اینباکسم است و کسی که حوصله اش نمی آید امروز را بیشتر از این ادامه دهد.
برچسب:
نویسنده: رها فراهانی