326 - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 15:02
من وقت هایی که از حالت عادی خارج می شوم یاد یکسری خاطرات می افتم که یادم رفته اند، مثلا وقت هایی که سه نفره بودیم. یا یکسری خاطرات این مدلی، آنوقت است که بغض می آید بیخ ریشم. همین که ناهارها، شامها کنار هم می نشستیم، یا عصرانه می خوردیم، یا همان روز که رفتیم بالای پشت بام پاچه های شلوارمان را دادیم ...
315 - تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 5:44
صبح بیدار شدم و با مادرم صبحانه خوردیم، دیگر تمام لباس هام بنظرم کاملا تکراری می آیند، اه دلم نمی خواهد بنویسم. یعنی هیچ چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. ذهنم فلج شده، کرخت و گیجم. فقط دلم میخواهد تمام روز در اینترنت و اینستاگرام بچرخم نه فکر کنم، نه یادبگیرم، و عملا هیچ کار مفیدی م نمی کنم. جدیدا ص...
314 - تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 3:57
هر روز که می گذرد به رفتن تو نزدیک تر می شویم. من نمیدانم با این اندوه چطور کنار بیایم. یعنی روزهایی را تصور کنم که تو دیگر در آنها نیستی. دلم میخواهد صبور و ساکت باشم اما خسته و بی حوصله و رها شده ام. حتی نمیدانم چه خداحافظی مناسب این جور وقتهاست. خداحافظ باز هم میبینمت، خداحافظ دیگر نمی بینمت. همه...
312 - تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 21:45
بعد از ادوارد هاپر حالا چشمم نقاشی های دیوید هاکنی را گرفته. با دیدن بعضی هایشان یاد فیلم وس اندرسون، استروئید سیتی افتادم. احتمالا بخاطر تشابه رنگ ها و تصاویر در فیلم و نقاشی ها است. Adblock test (Why?)
313 - تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 21:45
حالا نوبت بار هستی میلان کوندراست. مثل ترزا در آینه به خودم نگاه میکنم اما من هیچ شبیه مادرم نیستم. با این حال در داستان ها زندگی می کنم. رو بر میگردانم به مادرم می گویم این زندگی بار زیادی روی دوشم گذاشته و من خسته ام. خسته ام با این حال میدانم نه گریه کردن نه چنگ انداختن نه تقلا کردن فایده ندارد. ...
310 - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 13:41
گفته بود رفتن تو از مرگ مادرم هم دردناک تر بوده. مگر می شود رفتن یک آدمی از مرگ عزیزی دردناکتر شود؟ این حتما قسمت تزریق عذاب وجدان به آدم هاست. Adblock test (Why?)
311 - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 13:41
دیشب خواب دیدم دارم خودم را میکشم. قرص های مختلف را از قفسه در می آوردم می خوردم و توی ذهنم این بود که نه این زندگی دیگر ارزشش را ندارد و باید یکبار شجاعت بخرج داد و تمامش کرد. Adblock test (Why?)
307 - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 18:02
اگر در یک جمع پنجاه نفری هم باشم، کسی که قرار است برنامه ی همه چیز را بچیند آن منم! راستش نمیدانم چند نفرتان مثل من هستید اما من خیلی وقتها از این کار خسته میشوم. یعنی دلیل نمیبینم در هر چمعی بدوم صورتحسابها را پرداخت کنم، برنامه مسافرت را بریزم، خریدها را انجام بدهم، دورهمی ها را بچینم، کیک را به ا...
308 - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 18:02
حالا میلان کوندرا دست از سرم بر نمیدارد.بازگشتبازگشتجادوی عظیم بازگشت!و حالا نوبت جهالت است. روز کوندرا را می خوانم. کار میکنم و همین.شب خوب نخوابیده ام، تمام مدت فکر کرده ام، به کارهای عقب افتاده ام، به کتاب پست نشده ای که قول داده ام، به اولین کسی که از ساختمان خارج شد و کارت خروج را زد. به تاریکی...
309 - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 18:02
خوبی عدد گذاشتن این است که می فهمی چند پست نوشته ای! این یعنی چقدر کم نوشته ای! و قرار بوده روزانه نویسی داشته باشی. در صورتی که در طی این چند سال حتی به اندازه ی تعداد روزهای یک سال هم ننوشته ام! این یعنی استمرار را هم داشتن هم کم داشتن. Adblock test (Why?)
304 - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 16:06
امروز تولد پ بود که هیچ خانواده ای جز پدر از کار افتاده اش را اینجا ندارد. به همین خاطر از کارم مرخصی گرفتم یک کیک خریدم و رفتم مطبش تولدش را تبریک گفتم. فکر کردم 46 سالگی آدم های تنها مثل 36 سالگی باید سخت باشد. کلا تنهایی در هر سنی سخت و طاقت فرساست! بخصوص که روز تولدت هم باشد. بغلش کردم گفتم هر م...
305 - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 16:06
ترکیب پاروکستین، پینک فلوید، چیپس و دیدن عکس های مسی بعد از خواندن اخبار زرد یا واقعی اینکه بین او و زنش اختلاف افتاده ترکیب بهشتی است. همینطور که چیپس بالا می اندازم و پینک فلوید در تک تک سلول های مغزم رسوخ میکند انگار که های هستم در دنیای دیگری زن یک آدمی مثل مسی ام که نیازی ندارد مثل اسب پشت این ...
306 - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 16:06
دارم فکر می کنم چرا در دوران تحصیل تقلب جزو انتخاب هام هرگز نبود؟مطمئنم نصف شما هم مثل من انتخابتان این بوده تا صبح درس بخوانید! خب چرا؟ که چی؟اینگونه رذالت ها آنقدر کوچک و ناچیز بودند که در مقایسه با عمر آدم بی ارزش محسوب میشوند و ما خودمان را واقعا یک عمر تباه و پاره کردیم برای چیزهایی که هیچ وقت ...
298 - تاریخ: 1402/8/24 ساعت: 20:10
لاقل این جهنم درون خانه نیست، مربوط به خانه نیست. هر چه هست، هر آشوبی که هست آن بیرون است و میشود دوید خانه برگشت و در را بست و از آن بیرون فاصله گرفت. Adblock test (Why?)
299 - تاریخ: 1402/8/24 ساعت: 20:10
چند سال طول کشید، واقعا چند سال طول کشید تا من خودمو نجات بدم. بهای زیادی رو هم پرداخت کردم بابتش، از جدایی نزدیک ترین افرادی که واسم سمی بودن و دیگه انتخابم نبودن تا کنار گذاشتن دوستای چندین و چند ساله ای که خط فکری و زندگیشون با من متفاوت بود یا حتی کاری که دوستش داشتم. صرفا فقط بخاطر همینکه بتونم...
295 - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 6:08
معده ام به هم ریخته،سرم درد میکند، عینکم را جا گذاشته ام، Andante cantabile بتهون را گوش میدهم. نمیتوانم شرایطم را بیشتر از این توضیح بدهم اما قطعا نه جای بتهون گوش دادن است نه خواندن مصاحبه مدس میکلسن. اما چشم هام دیگر یاری نمیکند کار دیگری انجام بدهد جز اینکه همینطور تفریحی روی خطوط بچرخند. مدس می...
296 - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 6:08
جاهایی هست که چون هیچ جا را بلد نیستید عملا گم شدن در آن بی معنی است! یعنی دیگر نقشه، ایستگاه، مقصد، ساعت، اینجا، آنجا، و اینجور مسائل برایتان خیلی معنایی ندارد! مگر اینکه پلن خاصی داشته باشید، باید به قطاری دیگر، به پروازی، تئاتری یا همچین موردی برسید که از گم شدن بترسید خارج از این یک ایستگاه این ...
297 - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 6:08
این روانشناس ها چکار میکنند؟ اصلا بنظر مشاوره دادن به آدم های امروزه اگر کمی اهل مطالعه باشند سخت می شود. همین دو روز پیش رفته بودم دکترم نشسته بودیم مثل بز همدیگر را نگار میکردیم و هیچ حرفی دیگر باقی نمانده بود با هم بزنیم. سفره ی دلم را از ابتدا تا انتها باز کردم و جر دادم خب دیگر بس است. کاری از ...
293 - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 16:27
سیگار را میتکانم، نمی توانم نفس بکشم، با اینکه توی بالکن ایستاده ام دارم خفه میشوم، دوباره هجوم پنیک، پاهام، دستهام، زبانم، صورتم سر میشود، میخواهم بالا بیارم، این بار چندم امروز است؟ به چه چیزهایی فکر میکنم؟ از چه چیزهایی می ترسم؟ چقدر این زندگی مگر برایم تلخ و تاریک و ترسناک میشود هر بار بدون آنکه...
294 - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 16:27
یکزمانی بود وقتی دوستم بار و بندیلش را بست که برود شهرشان، با تمام مقاومتی که داشت اما در پذیرفتنش اتفاقی بود خوشایند، روند زندگی را پذیرفته بود، نمیخواست شمشیر بردارد و بگوید نه من می مانم هر جور که شده به هر قیمتی. این هر جور شده و به هر قیمتی را نپذیرفت. برایش هم بهتر بود. هر وقت هم که یادش میافت...

برچسب‌های مرتبط

شانزده سالگی | تولد شانزده سالگی | سن شانزده سالگی | چرا باید خودمان را بشناسیم |