352 - تاریخ: 1403/4/18 ساعت: 18:35
حالا بعد از مدتها نشسته ام روی مبل، بالاخره دلم خواست در خانه هم بنویسم. هفده روز طول کشید تا همه چیز سرجای خودش قرار بگیرد آن هم نه کامل اما دیگر مابقیش را می شود تنهایی انجام داد.مامان را هر بار نگاه کردم قلبم گرفت که با این پاش تمام راه را با من و یا بیشتر از من دویده. مامان کاش من جات درد بکشم.ب...
353 - تاریخ: 1403/4/18 ساعت: 18:35
برایت دعا کردم تا زمان مناسب برسد، خدا به تو صبر و امید ادامه دادن بدهد عزیز من.
349 - تاریخ: 1403/4/2 ساعت: 12:59
امروز غذای شور بودخانه ی سخت بدست آمده و خالی با نامردی بودگریه ی پشت پنجره بودخستگی بوددرست میشود های توخالی بودامروز خشکی دهان و صدای گرفته بودروز بی حوصلگی و ناخن های ناهموارکارهای نکرده ی تلمبار...امروز دختر سردرگم خالی بود. Adblock test (Why?)
347 - تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 9:37
رژیم زیر هزار کالری اونم وقتی مجبور باشی صبح ها بیدار بشی قبل از کار ورزش کنی واقعا! می خوام بگم واقعا سخته! اما از اونجایی که مجبورم یعنی مغزم بهم این دستور رو میده که برگردم به وزن قبلیم کاریش نمیتونم بکنم. Adblock test (Why?)
348 - تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 9:37
دیشب میزناهارخوری را هم فروختم. خانه ی جدید جای میز ناهارخوری ندارد! همینقدر کوچک. مبل ها را هم فروختم که بعد از جابجایی باید بروم بر اساس متراژ جدید خرید کنم. گاز، میزتلویزیون و کنسول، کتابخانه ها، کمد اتاق را هم مامان یکسریش را برده خانه کرج یکسریش را میفرستد خانه ی خودش. تقریبا جز ماشین لباسشویی،...
346 - تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 23:38
مامان بزرگ رو دیروز دفن کردیم. پروسه ی سختی نبود، اما زمان بر بود. دیشب که میخوابیدم به این فکر می کردم که کاش تمام رفتن های عالم همین طوری بود. دیگر دردی را به همراه نداشت یا لاقل درد رفتنش همینقدر در دل اطرافیان کم بود. بیشتر ما همراهی اش کردیم تا به باقی مسیر ادامه بدهد. هر چند خودش در این اواخر ...
345 - تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 23:22
اینکه آدم بداند دقیقا با چه کیفیتی می خواهد زندگی کند روی تصمیماتش حتی در انتخاب اطرافیانش هم تاثیر می گذارد. بنظرم این جنس مونث خیلی بدبختی ها را پشت سر گذاشته در طول تاریخ، کلا خیلی از وجودش را به باد فنا داده بخصوص در اینجا، تا بتواند یکسری حقوقی بدیهی داشته باشد! که آن هم چون تعالیم درستی نبوده ...
342 - تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 14:47
الان که به گذشته نگاه می کنم، نصف اتفاقاتی که باعث نارضایتی م شدن صرفا نه بخاطر این بوده که اونطور که دلم میخواستن پیش نرفتن! بلکه بخاطر این بودن که اصلا نمی دونستم دقیقا چی می خوام و انتظار دارم که چطور پیش برن تا واسشون برنامه ریزی کنم، دنبالشون برم، وقت بگذارم!مثلا من هیچ وقت نمیدونستم دلم میخواد...
343 - تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 14:47
امروز به شدت عصبانی شدم، همکاری دارم که شاید بیشتر از یکسال است که به فاصله ی یک پل خانه هایمان با هم فاصله دارد و در این مدت بالای سیصد بار با هم رفته ایم و آمده ایم! هنوز لوکیشن خانه ی من را یاد نگرفته! جالبی ماجرا اینجاست که دکتری قبول شده و شریف هم درس خوانده! امروز وقتی اسنپ گرفت، گفتم به رانند...
344 - تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 14:47
یکروز صبح از خواب بیدار شدم و انگار که کل زندگی ام را در کیسه زباله گذاشته باشم!دیدم همه از دست دادنی ها را داده ام، همه ی اعتمادهایم را کرده ام، همه ی عشق هایم را ورزیده ام، همه سگ دو هایم را زده ام ، همه ی خیانت هایم را دیده ام، همه ی خیانت هایم را کرده ام، همه ی کادوهایم را داده ام، همه ی تولدهای...
333 - تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 15:09
قبلا که این همه تب و تاب رفتن در من بود، همه چیز در درونم عصیان کشیده و نفرت برانگیز بود. از هوای این منطقه ی جغرافیا، از اخبارش، از تکه پارچه های اضافه ی آویزان به زن ها، از قانون و مقررات بی سر و ته و نامشخص، از این همه سردرگمی، از بی پولی، از قیمت ها که آسانسوری بالا می روند بیزار بودم. الان؟ بعد...
334 - تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 15:09
امروز دنبال کارهای تمدید پاسپورتم رفتم، بعد از آن یکساعت ورزش کردم، الان هم پشت میز کارم نشسته ام و کانال موسیقی تلگرامم را انداخته ام روی پلی به کارهام میرسم. Adblock test (Why?)
335 - تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 15:09
صبح بیدار شدم و دیدم هیچکاری ندارم، ساکم را برداشتم و رفتم ورزش کردم، بعد آمدم شرکت، صبحانه سفارش دادم و الان دارم یک پادکستی در مورد خودشیفتگی گوش میدهم. Adblock test (Why?)
331 - تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 19:46
یکروز صبح از خواب بیدار شدم و انگار که کل زندگی ام را در کیسه زباله گذاشته باشم!دیدم همه از دست دادنی ها را داده ام، همه ی اعتمادهایم را کرده ام، همه ی عشق هایم را ورزیده ام، همه سگ دو هایم را زده ام ، همه ی خیانت هایم را دیده ام، همه ی خیانت هایم را کرده ام، همه ی کادوهایم را داده ام، همه ی تولدهای...
328 - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 16:25
آخرین بار که آمده بود دنبالم، اسفند ماه بود. برای خداحافظی، با هم رفتیم یک کافه ای سمت یوسف آباد نشستیم. من پر از حس های درهم برهم فقط نگاهش میکردم. بیشتر از ناراحتی خسته بودم، دیگر آخرهای راه سرم را تکیه دادم به صندلی ماشین، همه ی جانم سنگینی میکرد. دلم میخواست از این شرایط خلاص شوم. هفتم فروردین ک...
329 - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 16:25
قربانت شوم، دیگر دنبال هیچ چیز نیستم! چرا فکر میکنی هر چه در این تن فرسوده بگردی قرار است یک چیزی کشف کنی! نه دیگر گذشته. من خودم رضایت داده ام به همین ها که باقی مانده و لذت بردن، بازی کردن با همین باقی مانده ها. مثلا در طول روز موتزارت کوش بدهم، چند ورق کتاب بخوانم، بعد از ظهرها لخ لخ کنان سیگاری ...
330 - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 16:25
خستگی بیشتر از هر حس دیگری بر من مستولی شده. دیشب تا ده شب در خیابان ها دنبال خانه می گشتیم و آنقدر خانه های آشغال نشانمان دادند که کم مانده بود وسط خیابان بزنم زیر گریه. دلم میخواهد از این وضعیت در بیایم. فقط توانستم بروم زیر دوش چند سیگار بکشم بخوابم و صبح زود خودم را برسانم به تردمیل و بدوم! موتز...
327 - تاریخ: 1402/12/22 ساعت: 16:40
دیروز از وقتی رسیدم خانه خوابیدم! روی مبل، بعد بیدار شدم، سیگار کشیدم، یک لیوان شیرکاکائو خوردم، قسمت آخر فصل یک سوپرانوز را در خواب و بیداری دیدم و رفتم در تختم دوباره خوابیدم! صبح هم خواب ماندم. به مامان زنگ زدم. هر روز سراغ پول را ازم میگیرد. میخواهد ببیند چه بلایی سرش آورده ام. دیگر امروز طاقت ن...
324 - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 15:02
باید امروز را می ماندم خانه، دیشب برف میبارید و ماشین گیرمان نمی آمد، همکارم ما را تا جایی نزدیکی های خانه رساند، از انجا ماشین گرفتیم، نزدیکی های هشت شب رسیدم، سرما رفته بود توی جانم، زیادی در خیابان منتظر ماندیم تا یکی قبول کند. حالم خوب نشده دوباره بدتر شد. صبح دیگر نمیتوانستم از جایم بلند شوم، ب...
325 - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 15:02
انتظار برای من دیگر به شکل یک ایین و منسک در امده. از صبح که بیدار می شوم در یک انتظار بیهوده ای غوطه ورم، از آن مناسکی شده که آدم دیگر نمی داند برای چیست و چرا! فقط اجرایش می کند. مثل عادت، مثل ورد، مثل داستانی که از زبانی به زبانی منتقل شده باشد. فلج و کرخت در این انتظار می مانم، راکد، هیچ کاری نم...

برچسب‌های مرتبط

شانزده سالگی | تولد شانزده سالگی | سن شانزده سالگی | چرا باید خودمان را بشناسیم |