290 - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 13:16
با فاطمه در تاکسی نشسته بودیم و در مورد فمتو چشم حرف میزدیم گفت در چهل سالگی هر یک نمره دوری چشم را بگیرند یک نمره نزدیکی چشم ضعیف میشود و این علمی است! این اولین بار بود از نزدیک چهل را ملموس لمس میکردم. به این سرعت؟ کی؟ چند سال دیگر می شود چهل سالم و هنوز در حال و هوای بیست ساله هام؟ ترس ها و استر...
291 - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 13:16
میخواستم بگویم خیلی پیش بود اما نبود، همین یکی دو ماه قبل، یک فیلمی دیدم، کلاب بازنده ها. ترکیه ای بود. اینجا در موردش صحبت نکردم؟ کردم فکر کنم. دوست دارم باز هم صحبت کنم. فیلم ساده ای بود، اما آن موقع که دیدمش خیلی ارتباط گرفتم با آن. همان حالی بود که دوست داشتم. یعنی همان حالی که اکثر آدم های بازن...
292 - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 13:16
دارم وبلاگی را میخوانم، یعنی آرشیوش را میخوانم، که صاحبش را می شناسم. تقریبا وبلاگ هایی که میخوانم صاحبانشان را می شناسم. مثلا می دانم فلانی که این همه هواخواه دارد یک زمانی همه ی دوستانش از جمله من را رها کرد تا مبادا شوهر پولدار ساده ی بالاشهری اش چیزی از داستان های قبلی زندگی اش بداند و همه از دو...
274 - تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 23:05
1- داد زدم چرا نباید در خانه ام هم آرامش داشته باشم، دست از سرم بردار، دلم میخواهد توی خانه ام، روی تختم، همینجا تنها، خودم و خودم بخوابم، و به آرامش از دست رفته ی این مدتم فکر کردم که دستی دستی از دستش داده ام و دلم برای خلوتم تنگ شده. برای حس خودم بودن و زندگی ام و شخصی که تا قبل از همه ی اینها بو...
275 - تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 23:05
شجریان دم گوشم میخواند من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای در آیم به در برند به دوشم ...مادرم سنگ کلیه دفع کرده. من یک استرس مداومی را تجربه میکنم که یک لحظه از آن خلاص نمیشوم، به طوری که به وجود همه چیز در این دنیا شک کرده ام. یاد کودکی ام می افتم، میخواستیم برویم مسافرت، شب قبلش مادرم ...
276 - تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 23:05
چند وقت قبل یک دستبند خریدم! قیمتش هم اندازه قیمت ماشینم شد که چند سال قبل تر خریده بودم! روشنگری کافی بود؟
271 - تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 15:01
استرس زیادی را با خودم حمل میکنم. آنقدر که نمیتوانم کنترلش کنم. دل و روده ام مدام به هم میپیچد، زبانم سر میشود، حالت تهوع مداوم دارم، پاهام گزگز می کند و تمرکزی تقریبا روی هیچ چیز ندارم. حتی نمیتوانم فکر درست حسابی داشته باشم. با اینکه قرص هام را مرتب میخورم، روتینم را حفظ کرده ام، و قبل از توجه کرد...
272 - تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 15:01
امروز تازه مادرم متوجه شد که پیج شخصی ام بسته ام. شکه شد که چرا؟ خودش هم متوجه نشد. داشتیم صحبت میکردیم گفتم من دیگر پیج ندارم، یک لحظه پشت تلفن سکوت کرد. پرسید چرا؟ نتوانستم برایش توضیح بدهم یکی هست که اذیتم میکند و مجبور شده ام تا کار بیخ پیدا نکرده یک مدت پیجم را ببندم. گفتم خسته ام، نیاز داشتم ا...
273 - تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 15:01
اولین ساعتی هدیه گرفتم از خانواده ام بود. آنها اصرار داشتند روز اول مدرسه نیازی نیست ساعت بندازم روی دستم. ولیمن ذوق داشتم، دلم میخواست با ساعت بروم. مادرم هی تاکید میکرد حواست باشد کسی آن را بر ندارد. همان زنگ اول ساعت را در آورد دادم به یکی از همکلاسی هام بگذارد توی کوله ام. دیگر هیچ وقت ساعتم را ...
267 - تاریخ: 1402/5/30 ساعت: 16:23
من و پینک فلوید و بستنیمن و ته جوینت و فیلم من و سایه های غلیظ اکلیل دار من و نمیدانم های فراوانمن و بی خوابی و دوباره پرخوری عصبیمن و روزهای دراز و پرکاری، شب های بی خوابیمن و رابطه های بی سرانجام، بی سر و ته و ترسیدن از دلبستگیمن و بریدن از آدم ها و گفتن هر جور راحتیمن و چک کردن هر روزه ی نتایجمن ...
268 - تاریخ: 1402/5/30 ساعت: 16:23
یک اهنگی دارد همینجوری درگوشم پخش میشود که برای مدیتیشن خوب است. تنها خوبی اش این است که صدای اطرافم را کمتر می شنوم. همانطور که از اطرافم دلزده ام از دوستانم و نزدیکانم هم بشدت دلزده ام. حتی آنها که بسیار دوستشان داشته ام و یا دارم همزمان که دوستشان دارم ازشان دل آزرده ام و بین حس دوست داشتن و دلزد...
266 - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 14:30
نگاه کردم، ببینم در برابر این مسئله چه برخوردهایی نشان میدهم! واقعیت را بگویم افتضاح بوده ام. گریه، گریه، گریه. تا همین دیشب هم هق هق. انگار بی پدر مادر شده ام خدایی نکرده. اما فکر میکنم از دیروز دیگر وارد مرحله ی پذیرش شدم کم کم. چون شروع کردم به غذا خوردن. همچنان بی حوصله ام، با دیگران بد حرف میزن...
265 - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 14:24
چطور شرح حالم را بنویسم؟ اوضاع خوبی ندارم. اول که مادرم مریض است. به هر طریقی بود بلیط گیر آوردم رفتم شهرمان. یک هفته ای آنجا بودم. کمک چندانی نتوانستم بکنم. پدرم هم حال بهتری نداشت. شبیه هیچ چیز نبودیم. من بخاطر شرایطی که در آن گیر افتاده ام عصبی و کج خلق ار صبح تا شب مثل سگ هار به همه می پریدم و ج...
264 - تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 13:19
عزیزم آدم ها مغازه ی خوشحالی فروشی یا محل نگه داری تو نیستند! تا منتظر باشی دیگران بیایند حال تو را خوب کنند. دست تو را بگیرند بلندت کنند. ببرند بیرون، ببرند مسافرت، غذا بپزند، دارو بخرند، برایت مهمانی بگیرند، حالت را خوب کنند.باید یاد بگیری خیلی کارها، میتوانم بگویم باید یاد بگیری تمام کارها را خود...
261 - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:52
بوی قرمه سبزی خانگی می آید، دلم قرمه سبزی می خواهد، دلم قرمه سبزی با باد کولر و بوی خانه میخواهد و خواب نیمه روز. بعدش بیدار شوم ببینم عصر شده ولی هنوز غروب نشده، صدای کولر می آید، مامان هست، چای هست، صدای تلویزیون هست؛ فقط من خواب بوده ام. Adblock test (Why?)
262 - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:52
خواستم بگویم آدم های بر تلاش میتواند رقیب های خیلی محکمی برای آدم های باهوش باشند، و حتی میتوانند خیلی قوی تر از آنها باشند. اگر پرتلاش هستید به خودتان بیشتر افتخار کنید. Adblock test (Why?)
263 - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:52
آقای معروفی عزیزممتاسفانه باید به اطلاعتان برسانم دور من پر از آدم های کون گشادی شده که همه کاری برایشان سخت است، حتی خوابیدن و بیدار شدن آنوقت وقتی از خستگی با آنها حرف میزنم انگار دارم در مورد یک مورد خیلی نادر و غریب صحبت می کنم! یکجوری با بهت به حرفهام نگاه میکنند انگار نمی فهمند چه میگویم. خب م...
246 - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 5:24
تبخالی که زده ام کل لبم را پوشانده. از بس حرص خورده ام در این چند روز. دیروز دیگر توان بریده گفتم فقط میخواهم بپرم یک کافه ای جایی در سرمای حیاط بنشینم این آتش نفرتی که افتاده به جانم بلکه کمی آرام شود. سه چهار تا از بچه های شرکت هم آمدند، حرف زدیم. از هر دری سخنی. ارام نشدم که نشدم. اما الان آرامم....
247 - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 5:24
باز هم خواب بهاره رهنما را دیدم. اینبار خواب دیدم آقای نون سعی دارد مخش را بزند! بهاره با رفتاری توام از حماقت و عشوه خرکی و لوندی سرخوش و مسرور از چنین پیروزی و بردی، هی میگوید آقای نون از یکی از قبایل سرشناس عرب است و با او بودن یعنی بردن و پولدار بودن! بعد شکم و سینه هایش از خنده زیر لباس بالا و ...
248 - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 5:24
از پنجشنبه یک روز در میان شروع کرده ام به ورزش کردن. تصمیم گرفته ام ورزش را بعنوان یک عضو جدایی ناپذیر در زندگی ام راه و ادامه اش بدهم! درست است که دیر به این فکر افتادم و فاصله ام با چوب خشک یک تار مو ست اما به هر حال به خودم آمده ام. دیروز بعد از اینکه رفتم پیش تراپیستم و او مهر تایید به تمام رفتا...

برچسب‌های مرتبط

شانزده سالگی | تولد شانزده سالگی | سن شانزده سالگی | چرا باید خودمان را بشناسیم |